الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
177
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
415 - لطف يار به قتلم گر شتابى كرده باشى * چه لطف بىحسابى كرده باشى اسيران تو بيرون از حسابند * تو هم با خود حسابى كرده باشى دلا نيكت نكرد آن غمزه بسمل * مبادا اضطرابى كرده باشى نَهى گر بر گلو تيغ هلاكم * به حلق تشنه آبى كرده باشى ( ولى ) 416 - خيال معشوق إنّ التي زعمت ودادك ملها * خلعت هواك كما خلعت هوى لها فيك الذي زعمت بها و كلاكما * أبدى لصاحبه الصبابة كلها بيضاء باكرها النعيم فصاغها * بلياقة فأرقها و أجلها و إذا وجدت لها وساوس سلوة * شفع الضمير إلى الفؤاد فعلها لما عرضت مسلما لي حاجة * أخشى صعوبتها و أرجو دلها منعت تحيتها فقلت لصاحبي * ما كان أكثرها لنا و أقلها فدنى و قال لعلها معذورة * من بعض رقبتها فقلت لعلها ( عروة بن اذينه ) * * * از آنكه خيال عشق تو را دارد ، بيزار باش ؛ چرا كه عشق تو را چون لباسى از خويش خواهد كند . آنچه به او نسبت دادى ، در توست و هر دوى شما بر ديگرى عشق مىورزيد . سپيدرويى كه زود در نعمت متنعم و پروريده شد ؛ اگر وسوسهاى به او خطور كند ، وجدان به دل شفاعت او را خواهد كرد . اگر او حاجتى به واقع به من عرضه كند ، بيم سختى آن حاجت و نيز آرزوى ناز و دلال او را يارم . مرا تحيّت نگفت ، پس به مصاحب خويش گفتم : چه بسيار كه با ما بود و اكنون نيست . پس به من نزديك شد و گفت : شايد از جهت پوشش جمال خويش معذور است ، گفتم : شايد . 417 - دوزخ هجران در دوزخ هجران لب كس كى خندد ؟ * يا خاطر او به خرّمى پيوندد ؟